وقتی که خدا بچه بود تنها بود و از تنهایی بدش می آمد. تصمیم گرفت وقتی که بزرگ شد دنیایی خلق کند که در آن هیچ کس تنها نباشد، حتی خودش. هر چقدر خدا بزرگتر شد تنهاتر و تنهاتر شد، و عاقبت یک روز که بزرگترین و داناترین و تواناترین شد از فرط خشم دنیایی را آفرید از جنس خودش؛ دنیایی که تمام مخلوقاتش هر چقدر بزرگتر شوند تنهاتر و تنهاتر و تنهاتر شوند، حتی اگر پیش هم بنشینند و بگویند و بخندند.
خداوند هیچوقت عاشق نشد، و برای همین هم عشق را خلق نکرد. انسان عشق را آفرید تا با تنهایی بجنگد. عشق از جنس انسان بود، ظریف و حساس و موقت. انسان یک روز عاشق شد، دو روز بعد در عشق شکست خورد و از آن روز به بعد هر روز تنها تر و تنها تر شد.
حتی در خواب هم که می بینمت بال در می آورم...
از خواب می پرم!