...

از تلخی غمت

دود سیگارت را می بینند 

با نگاهی درنده

سرفه کنان دور می شوند...

نشانه

قلبم
به نماز آیات "می ایستد"
وقتی لبریز میشوم از باران مهرت...

حسرت

نگاه کن آن گربه را 
چگونه آرام
از آن سکو برخاست
و باز 
بر این سکو آرام
خواب رفت

آه عمر من همه در اضطراب رفت...
(ضیاء موحد)

قصه ی آفرینش

وقتی که خدا بچه بود تنها بود و از تنهایی بدش می آمد. تصمیم گرفت وقتی که بزرگ شد دنیایی خلق کند که در آن هیچ کس تنها نباشد، حتی خودش. هر چقدر خدا بزرگتر شد تنهاتر و تنهاتر شد، و عاقبت یک روز که بزرگترین و داناترین و تواناترین شد از فرط خشم دنیایی را آفرید از جنس خودش؛ دنیایی که تمام مخلوقاتش هر چقدر بزرگتر شوند تنهاتر و تنهاتر و تنهاتر شوند، حتی اگر پیش هم بنشینند و بگویند و بخندند.
خداوند هیچوقت عاشق نشد، و برای همین هم عشق را خلق نکرد. انسان عشق را آفرید تا با تنهایی بجنگد. عشق از جنس انسان بود، ظریف و حساس و موقت. انسان یک روز عاشق شد، دو روز بعد در عشق شکست خورد و از آن روز به بعد هر روز تنها تر و تنها تر شد.

کابوس

حتی در خواب هم که می بینمت بال در می آورم...
از خواب می پرم!